|
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چیزی از من بخواهید،هر چه که باشد،شما را خواهم داد.سهم تان را از هستی طلب کنید،زیرا خدا بسیار بخشنده است.هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن،یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.در این میان کرمی کوچک جلو آمدو به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این دنیا نمی خواهم،نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ،نه بالی ونه پایی ،نه آسمان و نه دریا ،تنها کمی از خودت،به من بده.و خدا کمی نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:آن که نوری با خود دارد،بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید که این کرم کوچک ،بهترین را خواست،زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است وکسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
کاش آسمان حرف کوير را ميفهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک او ميکرد.
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود .پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و… حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
مردي در عالم رؤيا فرشته را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: «اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟» فرشته جواب داد:« مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب ، آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد!!!» از كتاب عشق بدون قيد و شرط
هوا گرم بود و درخت با خود می گفت:" کاش کسی از این حوالی بگذرد تا من خنکای سایه ام را نثارش کنم و خستگی رااز تنش بیرون کنم . کاش پرنده ای ، چهار پایی ، انسانی ... "ناگهان دردور دست چشمش به موجودی افتاد که آرام آرام به او نزدیک می شد.باورش نمی شد. خیلی وقت بود کسی از آن حوالی عبور نکرده بود.از خوشحالی نزدیک بود بال در بیاورد. با هیجان فریاد زد:" یک انسان !" و آهسته ادامه داد:"حتما در این آفتاب خیلی خسته شده است. باید با سایه ای خنک از او پزیرایی کنم"... مرد به درخت رسید.با خود گفت : " چه درخت تنومندی ... این هم هیزم زمستان"!
کوچيک که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تويه کاسه جمع کنم تاهر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد. حس مي کردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند. همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته...
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت.
سلام دوستان عزيزم اول از همه ي شما عزيزان ممنونم كه با نظرهاي زيباتون منو خوشحال كردين و دوم هم فرارسيدن ماه مبارك رمضان رو بهتون تبريك مي گم. منم براي تشكر از همتون يه متن از ويكتور هوگو رو تقديمتون مي كنم... برايت آرزو مي كنم... اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي ، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد.و اگر اين گونه نيست ، تنهايي ات كوتاه باشد. و پس از تنهايي ، نفرت از كسي نيابي ،آرزومندم كه اين گونه پيش نيايد... اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي كني. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار،برخي نادوست وبرخي دوستدار.كه دست كم يكي درميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي : نه كم ،نه زياد…درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند.كه دست كم يكي از آنها اعتراضشان به حق باشد تا زياد به خود مغرور نشوي. و نيز آرزومندم مفيدفايده باشي نه خيلي غير ضروري . تا در لحظات سخت ،وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا نگاه دارد. همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند ، چون اين كارساده ايست بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران نا پذير مي كنند. و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.و اميدوارم اگر جوان هستي ،خيلي زود به تعجيل ، رسيده نشوي و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي و اگر پيري ، تسليم نا اميدي نشوي ، چرا كه هر سني خوشي و نا خوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد. اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه دهي و به آواز يك سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحر گاهيش را سر مي دهد...چرا كه به اين طريق احساس زيبايي خواهي يافت به رايگان.اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بنشاني ، هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي ، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.و سالي يك بار پولت را جلوي رويت بگذاري و بگويي:"اين مال من است"فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است. و در پايان اگر مرد باشي آرزومندم زن خوبي داشته باشي و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي كه اگر فردا خسته باشيد يا پس فردا شادمان ،باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد. اگر همه ي اينها كه گفتم برايت فراهم شد ، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم...
سلام دوستان عزيزم از همتون ممنونم كه هميشه با نظراي خوشملتون منو خوش حال مي كنين. ۱۰ شهریور تولد 17 سالگيه منه. اول تولدم رو به خودم تبريك مي گم . بعد هم يه دعا مي كنم هم براي خودم هم براي شما. دعا مي كنم كه بتونيم قدر لحظه لحظه زندگي و لحظه لحظه هاي عمرمون رو بدونيم و ازعمري كه خدا بهمون داده درست استفاده كنيم. حالا این عکس رو ببینین چقدر خودمو تحویل گرفتما.
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و يك برگه سفيد يك دنيا حرف ناگفتني ...ويك بغل تنهايي و دلتنگي. درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نميشود! دراين سكوت بغض آلود قطره ي كوچكي هوس سرسره بازي ميكند... و برگه سفيدم عاشقانه قطره را به آغوش ميكشد! عشق تو نوشتني نيست.... در برگه ام كنار آن قطره قلب كوچكي ميكشم وقت تمام است... برگه ها بالا...
|
About![]()
این وبلاگ رو تقدیم می کنم به پدر و مادر عزیزم
Home
|